تبلیغات
اضافه کاری های یک خودکار قرمز بی رنگ ... - قرمز

اضافه کاری های یک خودکار قرمز بی رنگ ...

*** اینجا تعطیل نیست. فقط فعلا به خونه ی دیگه ای اثاث کشی کردیم :))) ***

قرمز

بعدا نوشت : اگر قصد خوندن کتاب خرمگس رو دارید، این متن رو نخونید. داستان رو لو میده.


تهران. 11 تیر 1391 . 00:00
موسیقی.هدفون.
امشب فلیس ریوارز برگشته بود. بدبین.مبارز.دردکشیده.خندان.
مدتی رو دوباره آرتور برتون بودم،تا اینکه امشب باز ریوارز برگشت. خرمگس دوست داشتنی! 
فلیس؟! جدی تو هم گاهی از آزار دادن خودت لذت میبردی؟! فلیس؟! قضیه ی اون دلقک راست بود؟! میدونستی وقتی داشتی واسه جما تعریف میکردی... فلیس تو گریه نکردی ها؟ یادم نمیاد خب... منم گریه نکردم فلیس. منم... من گریه ام نگرفت . من خیلی وقته دیگه نمیتونم گریه کنم فلیس... 
راستی هیچوقت نگفتی! دوست داری آرتور صدات کنم یا با همون ریوارز راحت تری؟! من ریوارزو ترجیح میدم... قبول که ریوارز خیلی بیشتر رنج کشید،اما مثل آرتور نارو نخورد. قبول داری؟! فلیس اگه میذاشتن برگردی ... بازم اون شب از خونه فرار میکردی؟! فلیس؟ تو آرتور بی رنج و غم ولی بی خبر و ساده دل رو میخوای که همه با دروغ سرخوش نگهش داشتن،یا فلیس درد کشیده ی مبارز رو ؟!
پدر مونتانلی! فلیس بعد مرگ تو،اونم دووم نیاورد. مرگ باشکوهی داشت. خب البته نه به عظمت مرگ تو! خب... نمیدونم! هنوز هم نمیدونم پدر مونتانلی چی کشید... امضا کردن حکم مرگ پسرش ... تنها پسرش... نه ... فلیس قبول کن سخته! ... میدونم ... تو پدر مونتانلی رو بخشیده بودی... دوسش داشتی! آها یادم اومد! تو اونجا گریه کردی! همون جا تو بغل مونتانلی! تو زندون! اشکتو من دیدم مرد! 
حرفات هنوز تو اون سلول تاریک به مونتانلی تو گوشمه...
 « - بلند تر صدایش کنید پدر ! شاید خفته باشد! »
اون خنده های عصبی ات! 
فلیس! کاش اون شب از زندون فرار کرده بودی... اون حمله های عصبی لعنتی.فلیس من مردم و زنده شدم اون شب. آخرش هم تو تاریکی پای یکی به تن ِ بی هوشت روی زمین گیر کرد و نقشه ی فرار ناکام موند. کاش اون شب حمله ی عصبی نداشتی...
« - نه... امشب نه! »
حتی از خدا هم کمک خواستی!
جما فلیس! جما ! جمی خودت!
« - ول کن. دستم را ول کن!
لحظه ای بعد انگشتانش را از دست آرتور بیرون کشید و با دستِ باز بر گونه اش نواخت.
غباری چشمان آرتور را فرا گرفت. تا مدتی چیزی جز سیمای مایوس و سفید جما و دست راست او که آن را به شدت بر دامن لباس نخی اش میمالید،نمیدید. سپس به هوش آمد.نگاهی به اطراف انداخت و دریافت که تنهاست. »
تنها فلیس!
از اینجا بود که تو تنها شدی!تااااااااااا دم مرگ!
جما ! جمای تو، دستی رو که با سیلی به گونه ات خورده بود رو با دامنش پاک میکرد! هه ! تو کثیف نبودی فلیس! تو فقط نارو خورده بودی! تو حقت نبود فلیس...
اونم از کی!
از کشیش اعتراف شنو ات!
« این خدایی که بر سرِ کشیش فاش کننده ی اعترافِ او،صاعقه نباریده بود. »
فلیس قبول کن انتظارت بی جهت بود! چرا باید خدا اون کشیش رو عذاب میکرد؟! تو اون موقع ها بچه تر از این حرفا بودی خب! آرتور ! آرتور باید فلیس میشد تا میفهمید که از این کشیش ها ، تو لباس های مختلف زیادن! باید میفهمیدی آرتور. این ها قوانین دنیای مان! باید یادشون گرفت!
فلیس...
اون شب فقط کاش سیلی جما بود...
کاش هرگز نمیفهمیدی که پدرت،آقای برتون هرگز پدر واقعیت نبوده... کاش هرگز نمیفهمیدی مادرت،که اون قدر دوستش داشتی- با اون چشم های معصومش - بهت دروغ گفته ! و مونتانلی! پدر روحانی،مونتانلی که پدر واقعیت بود! نا مشروع! و پدر مونتانلی هم بهت دروغ گفته بود....
نه فلیس...
اون شب غیر قابل تحمل تر از این حرفا بود...
« آرتور سر برداشت. همه احساس حیات از سیمایش رخت بربسته بود و شبیه یک ماسک مومی شده بود. با درنگ عجیب و لکنت باری بر روی کلمات به نرمی گفت : به ... نظر شما همه اینها ... مضحک نیست؟ »
مضحک بود فلیس. مضحک بود.
تو بعد تر ها گفتی : حتی پنج دقیقه هم جدی نخواهم بود! دنیا ارزشش را ندارد!
ارزشش رو داشت؟! یا نداشت؟!
نمیدونم فلیس! تو جنگ جوی مبارز منی!
فلیس ریوارز ! خرمگس! مزاحم!
فلیس! میدونستی چقد آرومم میکنی؟!
جوخه آتش! روز اعدامت!
« هنگامی که دود باروت محو شد، سربازان او را دیدند که لبخند میزند و با دست آسیب دیده اش خون از گونه پاک میکند. »
لبخند فلیس! لبخند!
« یک ناله و لرزش عمومی صف تفنگ داران را فرا گرفت. هر سرباز با امیدی پنهان که تیر مرگ از دست پهلویی او،نه از دست خودش خارج شود به کنار نشانه رفته بود. خرمگس نیز آنجا ایستاده بود و به آنان لبخند میزد. آنان فقط اعدام را به قصابی تبدیل کرده بودند. »
یک گلوله به گونه ات خورد فقط! یه خراش! یکی هم به بالای زانوت! تا وقتی خودت به سربازا خندیدی و بعد هم بهشون فرمان دادی: اسلحه ات را بالا بگیر مرد! این چه وضعش است؟! آن تفنگ است! ماهی تابه نیست! همه آماده ... 3 ...2 ... 1 ... و فرمان آتش که نذاشتن خودت بدی!سرهنگ چطور میتونست تحمل کنه که فلیس ریوارز،حتی حکم اعدام خودش رو هم فرمان بده! و سرهنگ که فریاد زد : آتش.
فلیس نمیخواستم تو بمیری! هر لحظه به امید این بودم که این یه فیلم هندی یا حتی هالیوودی باشه و همون موقع چندنفر بریزن اونجا و نجاتت بدن! ولی نشد! تو باید میمردی فلیس! تو سعی کردی با دنیا بجنگی! با خدا حتی! تو زیادی این دنیا رو میفهمیدی فلیس... تو حقت این نبود...
خون.خون.خون! پدر مونتانلی بلافاصله بعد از مرگ تو ، تو جشن مرد. نتونست تحمل کنه که فرزندش رو که بعد چندین سال پیدا کرده،خودش به دست و اراده ی خودش به کام مرگ بفرسته! اونم به خاطر این مردمان گرسنه ی خون خوار! همه ی جشن پر بود از رنگ قرمز. شال قرمز،شیشه های قرمز... و مونتانلی که لکه های قرمز نور پنجره،روی پارچه ی سفید رو خونِ تو میدید! به دست خودش!
تو باید میمردی،چون پیروزیت تو این بود.
تو بردی مَرد!
تو بردی!

.

حالا من آرومم. قرمز بی رنگ... هرچه بود و نبود، تو متن خلاصه شده و من بعید میدونم بخوام راجع بهش با کسی صحبت کنم. بعید هم میدونم کسی جز خودم از این متن سر دربیاره... 
فلیس ریوارز . نگفته بودم،ولی بدونید که خرمگس و شازده کوچولو رو یه اندازه دوست دارم. خرمگس روح ِ مبارز و شازده کوچولو روانِ شادِ منن...
هر چی که بود،الان من خوبم. راستش تا حالا هیچوقت نوشتن اینقد آرومم نکرده بود! :))
.
رمان خرمگس،شاهکار بی نظیر لیلیان اتل وینیچ


..............


 پ . ن : یه نفر خیلی دعا میخواد... واسش دعا کنید بچه ها...


[ 1391/04/14 ] [ 09:09 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]