تبلیغات
اضافه کاری های یک خودکار قرمز بی رنگ ... - اتاق

اضافه کاری های یک خودکار قرمز بی رنگ ...

*** اینجا تعطیل نیست. فقط فعلا به خونه ی دیگه ای اثاث کشی کردیم :))) ***

اتاق

سالها بود همه اضافی ها جاشان آن بالا بود.اتاقک زیر شیروانی.تابلو ها ، دست نوشته ها و جعبه ی نامه های قدیمی - که چقدر هم زیاد بودند - و لباس ها و ظرف و ظروف قدیمی و کتاب های خوانده و نخوانده و مجلات - که اشتراک ماهانه و هفتگی شان را داشت - و روزنامه ها که بی دلیل جمعشان میکرد و همه و همه جاشان آن بالا بود.دم دید نبودند. توجیهش این بود. باشند،وجود داشته باشند اما دم دید نباشند. شب ها کابوس میدید.نه هرشب.اغلب کابوسِ سرگردانی.کجا؟ نمیدانست.اغلبشان آشنا بودند و حتی گاهی به نظرش می آمد ممکن است صحنه هایی از کتاب هاش باشند. میدانست که یک چیزیش میشود و بعد با خودش میگفت که اصلا چرا نباید یک چیزیش بشود؟! چرا اصلا فکر نکند که این هم صورت طبیعیش است و اصلا باید همینطور باشد و لابد برای همه همین طور است.میدانست که نیست.قلبش پسش میزد که نیست و مغزش هشدار میداد که باید همین باشد. و گذر زمان بهش آموخته بود که حرف مغزش را جدی تر بگیرد و گرفته بود و این بود که ندیده میگرفت.آموخته بود نباید بعضی چیزها را ببیند و نمیدید.تنها زندگی میکرد.پنج سال یا همچو چیزی از مرگ همسرش گذشته بود و الان این یک واقعه ی کاملا بی اهمیت بود.مثل برگ درختان که هرپاییز می ریزد.میریزد چون باید بریزد.همین.دختری دیروز صبح در زد که در حالت طبیعیش نباید میزد. نا آشنا بود.بیست و پنج - شش ساله یا یک همچو چیزی و گفت همسایه ی جدید است و از همسایه ها شنیده بود که اگر راجع به کتاب میخواهد باید این در را بزند و زده بود.دست به سرش کرده بود که رفته بود و بهش قبولانده بود که سرش درد میکند- بدجور درد میکند- و الان نمیتواند درست جوابش را بدهد و شاید بهتر باشد وقت دیگری بیاید.دخترک رفته بود و اسمش را هم با خودش برده بود و حالا به یاد نمی آورد واین ذهنش را آزار میداد.برایش مهم نبود و واقعا هم نباید بهش اهمیتی میداد ولی فرداش که باز دختر جوان آمد و این بار دسته گلی همراه داشت هنگامی که موقع خوشامدگویی نتوانست اسم دختر را به زبان بیاورد و مکث کرد و دخترک اسمش را یاد آوری کرد- با مهربانی یاد آوری کرد- احساس کرد بهتر بود اسم دختر را میدانست. بهرحال اهمیتی نداشت و کل این قضیه چیزی بود که دیر یا زود فراموش میشد- باید فراموش میشد- و نباید بهش اهمیتی میداد. دیدارشان یک ساعت طول کشیده بود- نه بیشتر- و از کتاب صحبت کرده بودند. دختر، همسایه شان بود و دانشجوی ادبیات و چندتا خانه آن طرف تر تنها زندگی میکرد و اورا به عنوان استاد سابق ادبیات بهش معرفی کرده بودند و راهش را گرفته بود آمده بود اینجا تا آشنایی بهم برسانند.همه چیز عادی بود و همانی بود که باید باشد و دختری آمده بود که دسته گلی داشت- دسته گل خوشبویی داشت- و حالا خودش رفته بود و دسته گل درون گلدان کنار راهرو بود. آخرین برگه را هم مچاله کرد و انداخت پیش بقیه برگه های مچاله که روی مبل تل انبار شده بودند و حکایت از آخرین تلاش های بی ثمر نویسنده برای پر کردن صفحات رمانی میکردند که احتمالا هرگز نوشته نمیشد و زمان زیادی نمانده بود که برود پیش بقیه دوستان نیمه کاره اش توی جعبه ای – جعبه هایی – توی اتاق زیر شیروانی.حالا سرش درد میکرد- واقعا درد میکرد- و نمیدانست چرا باید درد کند.یک هفته بود که دختر نیامده بود و از پنجره ، کوچه خلوت به نظر می آمد و اصلا به نظر نمیرسید کسی قصد آمدن داشته باشد. سه سال پیش بود که آخرین دوستش را هم از دست داده بود و دیگر حتی جواب نامه ها را هم به اکراه مینوشت و همسایه ها هم اورا به عنوان آدم بی آزاری که روابط اجتماعی ضعیفی دارد - دلسوزانه - در جمع خودشان پذیرفته بودند و هیچکس به خودش اجازه و اجبار شکستن حریم این همسایه بی آزار را نمیداد.دوهفته گذشت و دخترک آمد و این بار با خودش کتابی از ساراماگو و چندتایی شیرینی خانگی دست پخت خودش داشت که به رسم همسایگی و دوستی آورده بود.شیرینی ها خوشمزه بودند و کتاب ساراماگو – «کوری» را – مرد خوانده بود – دوسه بار- و تو کتابخانه اش بود ولی از دخترک خواست کتاب را پیشش امانت بگذارد و گفته بود مشتاق است آن را بخواند.ته دلش میدانست چرا کتاب را خواسته،ولی با این وجود چیزی ته مغزش اذیتش میکرد که دلیلی ندارد خواستار دیدار مجدد دختر باشد و حداقل در حالت طبیعیش نباید این طور باشد. اوایل هفته ی بعد بود که وسط سردردهای جدیدی که دامنش را گرفته بود و پاک از کار و زندگی انداخته بودش نامه ای رسید که آدرس فرستنده نداشت و فقط پشت پاکتش نام و آدرس او بود.دختر بود و گفته بود که از دانشگاه مرخصی گرفته و خانه اش را عوض کرده و خواسته بود عذر بخواهد که مجبور شده بی خداحافظی برود و کتاب را – کوری را – خواسته بود به عنوان یک هدیه از او بپذیرند و برایش آرزوی سلامتی کرده بود و فقط همین بود.دست خط خوبی داشت و نامه بوی خوبی میداد که نمیدانست مال جوهر یا مال چیز دیگریست.چیزی ته دلش تکان خورده بود که ظاهرا نباید میخورد و کمی اذیت شده بود و بعد باهاش کنار آمده بود – تصمیم گرفته بود کنار بیاید – و نامه را گذاشته بود لای کتابی که از دخترک حالا هدیه گرفته بود.شب کتاب را با تل داستان های نیمه کاره اش گذاشت داخل جعبه ای و سعی کرد همه چیز را فراموش کند و همه را برد بالا گذاشت توی اتاقک زیر شیروانی که تقریبا پر شده بود و جعبه ی جدید درست جلوی در جا گرفت طوری که در که به داخل باز شده بود به زحمت بسته شد. بعد دستهایش را که پر گرد و خاک بود تکاند و آمد لب تخت خواب نشست و متوجه شد که امشب هیچ حال کتاب خواندن پیش از خواب- که خیلی وقت بود قطع نشده بود – را ندارد و سرش درد میکند و بهتر است بخوابد و خوابید.هیچ سر و صدایی بلند نشد- صدایی که بیدارش کند- همه چیز در سکوت رخ داد و درست نیمه شب بود که سقف اتاقش زیر بار سنگین همه ی آن چه دیده نمیشد شکست و نویسنده را زیر خروارها کاغذ و چوب و فلز مدفون کرد و بعد پرِ گنجشکی در هوای گرد آلود اتاق چرخید و چرخید و چرخید و آخر سر روی «کوری» ژوزه ساراماگو آرام گرفت.



[ 1391/08/1 ] [ 02:04 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]